میبینی عزیزم که چقدر دنیا بی وفاست؟...
میخواهند ما را از هم جدا کنند...
میخواهند کاری کنند که ما در حسرت هم بشینیم...
خورشیددیگر برای ما نمیتابد؛حتی او نیز دلسوز ما نیست...
گلی چیدم و خواستم آنرا به تو بدهم؛طوفان آمد و گلم را پرپر کرد...
سرنوشت با ما نامهربان است...
جرم من تنها عاشقیست...
روزگار با ما ناسازگار است...
دراین دنیا باشم یا آن دنیا برای تو میمیرم...
آخر قصه شیرین است آنگاه که با دلی عاشق از این دنیا میروم...
زمین و زمان با ما نمیسازد...
لحظه ها تند تند میگذرد...
انتظار معنایی ندارد...
نمیدانند در دل ما چه میگذرد...
صدای مارا کسی نمیشنود...
درد دل ما را کسی نمیفهمد...
راز قلب ما را کسی نمیداند...
انگار باید رفت از اینجا...
باید سوخت دراین راه...
برای من زیباست این لحظه ها؛چون"عاشقم"...
مرگم نزدیک است؛انگاه که حکم حبس ابد در آن دنیا برای قلبم از سوی سرنوشت صادر میشود...
میخواهند به جرم اینکه عاشقت هستم قلبم را به طناب دار بیاویزند....
آه چه شیرین است از عشق تو مردن...
چه شیرین است آنگاه که تو در قلبمی و من میمیرم...
احساس میکنم با تو به آن دنیا میروم...
میبینی عزیزم که چقدر سرنوشت بی وفاست؟...
گناه من،تنها این است که دیوانه تو هستم...
مرا از این دنیا جدا کردند چون دیوانه ام...
ای روزگار بگذار وصیتی بنویسم برای معشوقم...
تنها یک کلام؛یک لحظه؛وصیت من به او این بود که:
...
...
"ازتمام دار دنیا قلبی دارم که تنها تو در آن هستی پس دیگر چیزی ندارم که به تو بدهم؛جز کلامی که درون قلبم برای همیشه میماند؛و آن کلام این است که:
بی نهایت دوستت دارم.............."